۱۳۹۰/۰۲/۱۱
۱۳۸۹/۰۹/۲۳
از بس که رفته اینهمه این زن به مادرش/ سید حمیدرضا برقعی
<div style="direction:rtl;text-align:right">از بس که رفته اینهمه این زن به مادرش/ سید حمیدرضا برقعی</div>: "
"
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
«آیینه ایی که آه نسازد مکدّرش»
واحیرتا! که این دو جوانان زینب اند
یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش
با جان و دل دو پاره جگر وقف میکند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش
مشغول عطر و شانهزدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شدهاست
از بس که رفته اینهمه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سیّد حمیدرضا برقعی
۱۳۸۹/۰۲/۰۹
۱۳۸۹/۰۲/۰۷
آب!بسوزد دلت خاک!شود خاک عزا بر سرت باد!پریشان شوی چشم!الهی
آب!بسوزد دلت
خاک!شود خاک عزا بر سرت
باد!پریشان شوی
چشم!الهی که بباری فقط...
پیش نگاه شما
مادر خورشید سوخت... http://bit.ly/cI8uwh
خاک!شود خاک عزا بر سرت
باد!پریشان شوی
چشم!الهی که بباری فقط...
پیش نگاه شما
مادر خورشید سوخت... http://bit.ly/cI8uwh
۱۳۸۹/۰۲/۰۶
گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟ افسانه باشد
گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند http://bit.ly/a6U02x
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند http://bit.ly/a6U02x
۱۳۸۹/۰۲/۰۵
:::: سیب ها روی خاک غلطیدند :::: به
:::: سیب ها روی خاک غلطیدند ::::
به نام عشق
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش http://bit.ly/8YD2Q0
به نام عشق
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش http://bit.ly/8YD2Q0
اشتراک در:
پستها (Atom)